عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

592

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

النوبة الثالثة - قوله تعالى : يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ الآية . . . - شراب اهل غفلت را و سر انجام و صفت اينست كه گفتيم ، بار خداى را عز و جل بر روى زمين بندگانىاند كه آشامندهء شراب معرفت‌اند ، و مست از جام محبت . هر چند كه از حقيقت آن شراب در دنيا جز بويى نه ، و از حقيقت آن مستى جز نمايشى نه ، زانك دنيا زندان است ، زندان چند بر تابد ؟ امروز چندانست ، باش تا فردا كه مجمع روح و ريحان بود ، و معركهء وصال جانان ، و رهى در حق نگران . اميد وصال تو مرا عمر بيفزود * خود وصل چه چيزست چو اميد چنين است شوريدهء بكلبهء خمار شد ، در مى داشت بوى داد . گفت : - به اين يك درم مرا شراب ده ! خمار گفت : - مرا شراب نماند . آن شوريده گفت : من خود مردى شوريده‌ام ، طاقت حقيقت شراب ندارم ! قطرهء بنماى تا از آن بويى به من رسد ، بينى كه از آن چند مستى كنم ! و چه شور انگيزم ! سبحان اللَّه ! اين چه برقيست كه از ازل تابيد ، دو گيتى بسوخت . و هيچ نپائيد ؟ يكى را شراب حيرت از كاس هيبت داد ، مست حيرت شد - گفت . قد تحيرت فيك خذ بيدى * يا دليلا لمن تحيّر فيكا كار دشخوارست آسان چون كنم ؟ * درد بى داروست درمان چون كنم ؟ از صداع قيل و قال ايمن شدم * چارهء دستان مستان چون كنم ؟ يكى را شراب معرفت از خمخانهء رجا داد بر سر كوى شوق بر اميد وصل همى گويد : بخت از درخان ما درآيد روزى ، * خورشيد نشاط ما برآيد روزى ، و ز تو بسوى ما نظر آيد روزى ، * وين انده ما هم بسر آيد روزى ! يكى را شراب وصلت از جام محبت داد بر بساط انبساطش راه داد ، بر تكيه‌گاه انسش جاى داد ، از سر ناز و دلال گفت : بر شاخ طرب هزار دستان توايم ، * دل بسته بدان نغمه و دستان توايم ! از دست مده كه زير دستان توايم ، * بگذار گناه ما كه مستان توايم ! يكى را خود از ديدار ساقى چندان شغل افتاد ، كه با شراب نپرداخت !